
وبلاگ برتر
|
♣♣ஐ پســـــــر تنـــــــهـــــــا ♣♣ஐ از مــــــرگــــ مـــیــــــتـــــرســـمــــ فـقــطـــ بـخـاطــر اشـــكـــ هــايـــ مـــــــادرم...
| ||
|
۱۲دلیل قانع کننده برای اینکه درس خواندن از دختربازی بهتره(البته شامل پسربازام میشه ها): ۱-حداقلش اینه که آدم یکی رو گیر میاره که باهم بشینن سرش ۲-وقتی آدم خسته میشه می تونه بزارتش کناربره استراحت کنه بعد که حالش سر جاش اومد از اون جایی که ول کرده بودادامه بده! ۳-اگه آدم زود کارش تموم شه احساس شرمندگی نمی کنه! ۴-وقتی آدم یه کتاب جدید باز می کنه لازم نیست که نگران این باشه که تا حالا کیا خوندنش! ۵-با یک فنجان قهوه آدم تا صبح می تونه کار کنه! ۶-آدم می تونه همراه باهاش هم فیلم ببینه هم شام بخوره! ۷-آدم مجبور نیست تاریخ چاپ همه کتاباش یادش باشه! ۸-اگه آدم تو یه قسمتی ضعیف باشه می تونه از یکی کمک بگیره! ۹-آدم برای ورق زدن یه کتاب باحال کلی پیاده نمیشه! ۱۰-اگه رفیق آدم یه کتاب باحال داشته باشه می تونه ازش قرض بگیره! ۱۱-برای خواندن یه کتاب باحال مجبور نیستی یه عالمه پول شام و تاکسی دربستی بدی! ۱۲-از همه مهم تر اگه وسط کاریو ننه بابای آدم سربرسن آبروش نمیره!! بعد بگید میلاد فلان بیساره +اینو از یه جاکپی کردما(الان اعتراف کنم بهتره) [ سه شنبه 26 اردیبهشت1391 ] [ 20:31 ] [ میــــــلـــاد ]
[ پنجشنبه 21 اردیبهشت1391 ] [ 20:32 ] [ میــــــلـــاد ]
[ پنجشنبه 21 اردیبهشت1391 ] [ 20:30 ] [ میــــــلـــاد ]
[ چهارشنبه 13 اردیبهشت1391 ] [ 13:21 ] [ میــــــلـــاد ]
یادمه یه روز بابام یه حرفی بم زد که باعث شد یه شبه من چند سال بزرگ تر از سنم بشم. اون روز گفت: "وقتی متوجه شدی یکی دوست داره، به حسش لگد نزن، اون دوست داشتن رو با تمام وجودت لمس کن تا به مرحله ای از باور برسی، وقتی که باورش کنی راحت تر میتونی بپذیری تمام بداخلاقی ها و بد خُلقی هاش بخاطرخودته، ... این طوری هیچ وقت از دست حرف ها و حرکاتش ناراحت نمیشی. من پدر توام، تو جیگر گوشه منی، اگه یه روز تو خونه آروم زدم تو دهنت، باید باور کنی دلیلش اینه که دلم نمیخواد جامعه مشتشو محکم بکوبونه توصورتت" +هیچوقت آروم نمیزنه تو گوشم [ یکشنبه 10 اردیبهشت1391 ] [ 1:52 ] [ میــــــلـــاد ]
روزي ، روزگاري پادشاهي 4 همسر داشت . او عاشق و شيفته همسر چهارمش بود . با دقت و ظرافت خاصي با او رفتار ميکرد و او را با جامه هاي گران قيمت و فاخر ميآراست و به او از بهترينها هديه ميکرد. همسر سومش را نيز بسيار دوست ميداشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسايه فخر فروشي ميکرد. اما هميشه ميترسيد که مبادا او را ترک کند و نزد ديگري رود. همسر دومش زني قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه که اين پادشاه با مشکلي مواجه ميشد، فقط به او اعتماد ميکرد و او نيز همسرش را در اين مورد کمک ميکرد. همسر اول پادشاه، شريکي وفادار و صادق بود که سهم بزرگي در حفظ و نگهداري ثروت و حکومت همسرش داشت. او پادشاه را از صميم قلب دوست ميداشت، اما پادشاه به ندرت متوجه اين موضوع ميشد . روزي پادشاه احساس بيماري کرد و خيلي زود دريافت که فرصت زيادي ندارد. او به زندگي پر تجملش مي انديشيد و در عجب بود و با خود ميگفت "من 4 همسر دارم ، اما الان که در حال مرگ هستم ، تنها مانده ام." بنابراين به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت" من از همه بيشتر عاشق تو بوده ام. تو را صاحب لباسهاي فاخر کرده ام و بيشترين توجه من نسبت به تو بوده است. اکنون من در حال مرگ هستم، آيا با من همراه ميشوي؟" او جواب داد "به هيچ وجه!" و در حالي که چيز ديگري ميگفت از کنار او گذشت. جوابش همچون کاردي در قلب پادشاه فرو رفت. پادشاه غمگين، از همسر سوم سئوال کرد و به او گفت "در تمام طول زندگي به تو عشق ورزيده ام، اما حالا در حال مرگ هستم. آيا تو با من همراه ميشوي؟" او جواب داد "نه، زندگي خيلي خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد." قلب پادشاه فرو ريخت و بدنش سرد شد. بعد به سوي همسر دومش رفت و گفت "من هميشه براي کمک نزد تو مي آمدم و تو هميشه کنارم بودي. اکنون در حال مرگ هستم. آيا تو همراه من ميآيي؟ او گفت "متأسفم ، در اين مورد نميتوانم کمکي به تو بکنم، حداکثر کاري که بتوانم انجام دهم اين است که تا سر مزار همراهت بيايم". جواب او همچون گلوله اي از آتش پادشاه را ويران کرد. ناگهان صدايي او را خواند، "من با تو خواهم آمد، همراهت هستم، فرقي نميکند به کجا روي، با تو ميآيم." پادشاه نگاهي انداخت، همسر اولش بود ! او به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذيه، بسيار نحيف شده بود. پادشاه با اندوهي فراوان گفت: اي کاش زماني که فرصت بود به تو بيشتر توجه ميکردم . نکته:در حقيقت، همه ما در زندگي كاري خويش 4 همسر داريم. همسر چهارم ما سازمان ما است. بدون توجه به اينکه تا چه حد برايش زمان و امکانات صرف کرده ايم و به او پرداخته ايم، هنگام ترك سازمان و يا محل خدمت، ما را تنها ميگذارد. همسر سوم ما، موقعيت ما است که بعد از ما به ديگران انتقال مي يابد. همسر دوم ما، همكاران هستند. فرقي نميکند چقدر با هم بوده ايم، بيشترين کاري که ميتوانند انجام دهند اين است که ما را تا محل بعدي همراهي کنند. همسر اول ما عملكرد ما است . اغلب به دنبال ثروت ، قدرت و خوشي از آن غفلت مينماييم. در صورتيکه تنها کسي است که همه جا همراهمان است . [ دوشنبه 4 اردیبهشت1391 ] [ 20:28 ] [ میــــــلـــاد ]
امروز پدری دخترش را برای نان فروخت امروز دختر ده ساله ای مادر شد امروز دختری در ماشین شیشه دودی با پسری همخواب شد امروز پدری خشم بیرون را بر پشت همسر پریودش خالی کرد امروز دختری در التماس چشمانش در چهار دیوار زن شد امروز مادری در مقابل پسر سه ساله اش با مردی همخواب شد امروز عشق دختر باکره را با اسکناس سبز سنجیدند امروز دلم برای اموزم گرفت... نمیدانم دنیای شما کثیف است یا چشمان من... [ پنجشنبه 31 فروردین1391 ] [ 19:42 ] [ میــــــلـــاد ]
بين ایرانی ها يه مسابقه مهارت شمشير زني ميذارن . بعد از مسابقه خبرنگار با سه نفر اول مصاحبه می کنه .... اول ميره سراغ نفر سوم: شما چي شد که نفر سوم شدي ؟ نفر سوم یه مگس رو تو هوا با شمشير دو نصف ميکنه ..... خبرنگاره ميره سراغ نفر دوم . نفر دوم هم یه مگس به خبرنگار نشون ميده با شمشير تو هوا دوتا بالشو میزنه .... خبرنگار هاج و واج مي مونه که نفر اول چه شاهکاريه ؟ به نفر اول که غضنفر بوده ميگه شما چه مهارتي نشو ن دادي؟ غضنفر يه مگس نشونش ميده با شمشير تو هوا مگس رو ميزنه...مگسه اول ميفته زمين بعد بلند ميشه دوباره پرواز ميکنه... خبرنگارمیگه ...اين که رفت! غضنفر میگه رفت ... ولی دیگه هیچوقت بچه دار نمیشه .... [ یکشنبه 27 فروردین1391 ] [ 11:6 ] [ میــــــلـــاد ]
سلام ایشالا حاله همه خوب باشه ببخشید دیر به در میام سرم شلوغه (کارو درسو باشگاهو...) فقط این پستو گذاشتم که بدونید من یکی تو زندگیم هست که دوسش دارمو خیلیم می خوامش ... و از کسی نمی ترسم که کسی بدونه یا ندونه همه فهم دارن می دونن و می فهمن.... + این پست برای توی نا شناس یا باهوش که میای چرتو پرت میگی +از کسی باکی ندارم - قابل توجه اساتید ما خیلی حسود داریم بخاطر رابطه خوبمون و هرکیم هرچی دوست داره میتونه بگه،ما اهمیت نمیدیم [ پنجشنبه 24 فروردین1391 ] [ 17:36 ] [ میــــــلـــاد ]
یه آدمایی هستن که همیشه با حوصله جواب اس ام اساتو میدن... هروقت ازشون بپرسی چطور ی؟ میگن خوبم... وقتی میبینن یه گنجشک داره رو زمین دنبال غذا میگرده, راهشون رو کج میکنن از یه طرف دیگه میرن که اون نپره... همینایی که تو سرما اگه یخ ام بزنن, دستتو ول نمیکنن بزارن تو جیبشون... آدمایی که از بغل کردن بیشتر آرامش میگیرن تا از س .ک .س... اونایی که تو تلفن یهویی ساکت میشن... اینایی که همیشه میخندن... اینایی که تو چله زمستون پیشنهاد بستنی خوردن میدن... همونایین که براتون حاضرن هرکاری بکنن.... اینا فرشتن... تو رو خدا اگه باهاشون میرید تو رابطه, اذیتشون نکنین... تنهاشون نزارین, داغون میشن.... +سلام اين بستوباكوشي كذاشتم اكه بدبود نوشته هاببخشيد [ دوشنبه 14 فروردین1391 ] [ 1:44 ] [ میــــــلـــاد ]
عید بر شما مبارک باشه + معلوم نیس ولی شاید تا بعد 13 نباشم جواب کامنتاتونو می دم اگه تونستم می خوام برم مسافرت فعلا همتونو دوس می دارم توجه می نمویی [ یکشنبه 28 اسفند1390 ] [ 11:6 ] [ میــــــلـــاد ]
گونه شناسی بر اساس دماغولوژی
اگر بد به آنها نگاه کنی، آنها هم چپچپ نگاهت میکنند. پروفسور «آشپلیوس»1در مقالهای ده هزار صفحهای پانزدههزار تا از خصوصیات دختران را بررسی کرده است. ما از «فصل دماغیات» تعدادی از این نظریهها را دستچین کرده و در اینجا میآوریم.
۱.بعضی از دخترها فکر میکنند از دماغ فیل افتادهاند. توی مهمانیها (فرق نمیکند؛ چه عروسی باشد، چه عزا) محل سگ به هیچکس نمیگذارند. به این گونه از دخترها میگویند: «دختران دماغ فیلی». از نظر روانشناسی این افراد دچار بیماری «بیش تشکری» هستند و نیاز مبرم به مقدار زیادی «قربان- صدقه» دارند.
۲.برخی از اینها که به آنها اونها میگویند به «دختران دماغ عقابی» مشهورند. اینها همانهایی هستند که بابابزرگشان را جلوی چشم بابایشان میآورند تا خرج عمل دماغشان را تهیه کنند. این دسته مدام جلوی آینه دماغشان را با خطکش و کولیس اندازه میگیرند یا از زوایای مختلف از دماغ خود عکس میگیرند و با برنامة فتوشاپ آن را ویرایش میکنند. اونها روزی چند بار از خدا میپرسند: «آخه چرا عقاب رو آفریدی؟» البته این دسته از دختران نسبت به گلابی، لامپ پرمصرف، کوفته تبریزی و هرچیزی که شبیه دماغشان باشد آلرژی دارند.
۳.دستهای دیگر از دختران وجود دارند که اشکشان توی دماغشان است. البته جسارت نشود، این دسته فکر میکنند با دیدن هر چیز باحال یا بیحالی باید بزنند زیر گریه و مشکلاتشان را با قدرتِ عجیبِ این مایع شگفتانگیز حل بفرمایند. این دختران در رشته آبغورهگیری کارشناسی ارشد دارند و قادرند با هر قطره اشک فینفین کرده و بر مخاطب تأثیر بگذارند. به این دسته «دختران جاری دماغ» گفته میشود.
۴.و اما دستهای دیگر از دختران بر خلاف بقیه، نه به سوسک حساسیت دارند و نه از دیدن مورچه توی قندان غش میکنند. هیچ پشهای هم نمیتواند به آنها لگد بزند. چرا که خودشان اهل لگدپرانی یا به قول استادشان «دفاع شخصی» هستند. برای این دستة اخیر کوبیدن بر فرق سر آقایان مثل آب خوردن است، زیرا با هر عطسهشان چهارتا پسر را در هوا معلق میکنند و با شاخ بر زمین میکوبند، به این گروه از دختران ... هیچی نمیگویند، چون جرئتش را ندارند. بهخصوص پسرها که دنبال نقطه ضعف دخترها میگردند تا نقطه ضعف خود را پنهان کنند.
پانویس: ۱.لازم به یادآوری است که نویسنده این مقاله یعنی پروفسور آشپلیوس به دلیل نامعلومی به مرگ طبیعی به قتل رسید. ۲. خدا به خیر ما کند که اینو گذاشتیم تو وبلاگمون [ پنجشنبه 18 اسفند1390 ] [ 19:5 ] [ میــــــلـــاد ]
از ۳نفرهرگز متنفر نباش:
فروردینی ها . مهری ها . اسفندیها چون بهترینن... ۳ نفر رو هرگز نرنجون: اردیبهشتی ها . تیری ها . دیی ها چون صادقند و مهربون... ۳نفرو نذار هیچوقت از زندگیت برن: شهریوری ها . آذری ها. آبانی ها چون به درد دلت گوش میدن... ۳نفر رو هرگز از دست نده: مردادی ها . خردادی ها . بهمنی ها چون دوست واقعی ان...
+ البته همه مثل اینا نیستنا بر عکس اینام هستش [ پنجشنبه 11 اسفند1390 ] [ 20:37 ] [ میــــــلـــاد ]
استادم استادای کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــرج استاد عالی پیام ملقب به هالو از اساتید شعر و ادب که شعرای طنز می گن شعراشو ازش گرفتم تا تو وبلاگم بذارم فقط اگه غلط املایی داشت ببخشید چون بعضیاشو نتونستم بخونم از برگش این اولیش: تو مایه افتخار بودی [ چهارشنبه 3 اسفند1390 ] [ 12:22 ] [ میــــــلـــاد ]
هشتگرد : ۵
قرتی : نوعی چای که با قر و حرکات موزون سرو میشود !
وایمکس : درنگ چرا ؟!
البرز: عربها به « پرز » گویند !
چرا عاقل کند کاری : یک ضرب المثل شیرازی !
شیردان : آنکه شیر خوب را از بد تمیز می دهد !
هردمبیل : جایی که در آن بابت هر چیزی قبض صادر میشود !
مختلف : مرگ مغزی !
توله سگ : حاصل تقسیم مساحت سگ بر عرض آن !
یک کلاغ چهل کلاغ : نبردی ناجوانمردانه بین کلاغ ها !
غیرتی : هر نوع نوشیدنی به جز چای !
پنهانی : قلمی که جای جوهر با عسل مینویسد !
اسلواکی : نرم و خرامان گام برداشتن !
نیکوتین : نوجوانی خوش سیرت !
تهرانی : تیکه های هلوی باقیمانده ته آبمیوه !
قمقمه : پَ ن پَ قم هالیووده !
زنبوردار : کسی که همسر بلوند دارد !
کاشمری : در آرزوی ازدواج !
ژنتیک : ژنی که عامل اصلی تیک زدن در انسان می باشد !
خورشت بامیه : مسئولیت پختن خورشت بر عهده من است !
خراب : نوعی نوشیدنی حاوی تکه های کوچک خر !
مورچه خوار : خواهر مورچه . فحشی که موریانه ها به هم می دهند !
خلوص : خروس خونه ی علی دایی اینا !
کلیمانجارو : علی دایی خطاب به کریم باقری : کریم اونجارو نگا !
ﮐﻮﺭﺗﺎﮊ : پوﺩﺭ ﻟﺒﺎﺳﺸﻮﻳی تاژ ﻣﺨﺼﻮﺹ ﻧﺎﺑﻴﻨﺎﻳﺎﻥ !
ﻧﻠﺴﻮﻥ ﻣﺎﻧﺪﻻ : ﻧﻠﺴﻮﻥ ﺍﻭﻥ ﻭﺳﻂ ﮔﯿﺮ ﮐﺮﺩﻩ !
ﺷﻬﺎﺏ ﺣﺴﻴﻨی: ﺷﻬﺎﺑی ﻛﻪ ﺷﺒﻬﺎی ﻣﺤﺮﻡ ﺩﺭ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺩﻳﺪﻩ ﻣﻴﺸﻮﺩ !
ﻫﻮﺍﮐﺶ : ﻓﺤﺶ ﻧﺎ ﻣﻮﺳﯽ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﺁﺩﻡ ﻭ ﺣﻮﺍ ( هوا )
ﻓﯿﻠﺴﻮﻑ : ( ﻓﯿﻞ ﮔﺮﻓﺘﮕﯽ ) ﻣﻌﻤﻮﻻ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺪ ﮐﻪ ﻓﯿﻠﯽ ﺑﯿﻦ ﺷﻤﺎ ﻭ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﯿﺮﺩ ! [ یکشنبه 30 بهمن1390 ] [ 19:32 ] [ میــــــلـــاد ]
مرد بودن به تعداد زنایی که زیرت خوابیدن نیست!
کلمه رو به نجاست نکشین... [ پنجشنبه 13 بهمن1390 ] [ 12:29 ] [ میــــــلـــاد ]
[ دوشنبه 10 بهمن1390 ] [ 21:32 ] [ میــــــلـــاد ]
آن روزها داستان غم انگیز سنگسار وحشیانه دعا، دختر ۱۷ ساله کرد قلبها را به سختی می فشارد.
سنگسار نبود . لگد سار بود. حیوانی ترین عملی که توسط انسان ممکن است انجام شود. دعا، دختر جوان قبیله ای با مذهب باستانی ایزدی یا یزیدی، عاشق جوان مسلمانی میشود، دختر جوان مثل بسیاری از همسالانش در تمام دنیا، در برابر شور عشق تاب نمی آورد. اما در این فرقه عاشق جوانی مسلمان شدن گناهی نابخشودنی است. جرمی که جز مرگ تاوانی ندارد. اما دعا به خاطر عشق به جوان عرب مسلمان میشود. حتی به شوق دیدن معشوق از روستا فرار می کند. اما جوان عرب دعا را نمیپذیرد. دعا سرافکنده باز می گردد. اما به کجا؟دعا جایی را برای رفتن ندارد. می داند که گناه غیر قابل بخششی مرتکب شده و بازگشتش به روستا برایش جز پایانی سیاه نخواهد داشت. ولی دعا باز می گردد. شاید از گناهش بگذرند.
کسی از قبیلهاش دعا را ۵ روز پناه میدهد. اما مردان قبیله اش مَردند. متعصبند. دعا عاشق جوان عرب شده. مسلمان شده. او را باید سنگسار کرد. مردان خانوادهاش دعا را از خانه بیرون میکشند. روز مراسم فرا می رسد. هفتم آوریل ۲۰۰۷، دعا را با لباس گرمکن قرمز روی زمین میاندازد. ۹مرد برای سنگ سار. دعا روی زمین افتاده است. پایین تنهاش را برای تحقیر، برهنه میکنند و با سنگ و لگد بر جان نحیفش میکوبند. در حالی مراسم سنگسار دعا انجام میشود که سه مرد پلیس عراق با لباس نظامی ایستادهاند و این صحنه جنایتکارانه را تماشا میکنند. دعای ۱۷ ساله زیر دست و پای مردان خانوادهاش لگد مال می شود. با دو دست صورتش را میپوشاد تا سنگ و لگد بر صورتش فرود نیاید. نیم ساعت است و هنوز دعا نفس میکشد. دستانش تکان میخورند. تا آنکه عمو زادهاش بلوک سیمانی را جلوی چشم صدها تماشاگر بر سر دعا میکوبد . دعا غرق خون می شود...
در عراق که این روزها به بهانه فرقه و قوم و مذهب تکهتکه میشوند مردم به خاطر دعا تظاهرات میکنند . فعالین حقوق بشر زن در اربیل عراق برای دعا شمع روشن میکنند. در همین چند روز، همایشی با نام دعا برگزار در عراق برگزار میشود و در آن قوانین قبیلهای وحشیانه و قتلهای ناموسی ناشی از تعصبات کور محکوم میشود. کردها با راه اندازی تارنمایی پیشنهاد داده اند ۷ آوریل روز ولنتاین کردها معرفی شود. و برایش ترانهای سراسر غم انگیز سرودهاند. بعد اسم خودمونو گذاشتیم انسان [ سه شنبه 4 بهمن1390 ] [ 18:20 ] [ میــــــلـــاد ]
مردی مشغول تمیز کردن ماشین نوی خودش بود.ناگهان پسر ۴ ساله اش سنگی
برداشت وبا آن چند خط روی بدنه ماشین کشید.مرد با عصبانیت دست پسرش را
گرفت و چندین بار به آن ضربه زد. او بدون اینکه متوجه باشد، با آچار
فرانسه ای که دردستش داشت، این کار را می کرد! در بیمارستان، پسرک به دلیل شکستگی های متعدد، انگشتانش را ازدست داد. وقتی پسرک پدرش را دید … با نگاهی دردناک پرسید: بابا!! کی انگشتانم دوباره رشد میکنند؟ مرد بسیار غمگین شد و هیچ سخنی بر زبان نیاورد.. او به سمت ماشینش برگشت و از روی عصبانیت چندین بار با لگد به آن ضربه زد. در حالی که ازکرده خود بسیار ناراحت و پشیمان بود، به خط هایی که پسرش کشیده بود نگاه کرد. پسرش نوشته بود: «« دوستت دارم بابایی»» [ شنبه 1 بهمن1390 ] [ 20:18 ] [ میــــــلـــاد ]
یک روز پسری دوازده ساله که لاک پشت
مرد ه ای را که ماشین از رویش رفته بود را با نخ می کشید وارد یکی از خانه
های "فساد" اطراف آمستردام شد و گفت: - من می خواهم با یکی از خانم ها .................. داشته باشم. پول هم دارم و تا به مقصودم نرسم از اینجا نمی روم گرداننده آنجا که همه "مامان" به او می گفتند و کاری با اخلاقیات و اینجور حرفها نداشت اندکی فکر کرد و گفت: - باشه یکی از دخترها رو انتخاب کن پسر پرسید: هیچکدامشان بیماری مسری که ندارند؟ "مامان" گفت: نه ندارند پسر که خیلی زبل بود گفت: - تحقیق کردم و شنیدم همه آنهایی که با لیزا میخوابند بعدش باید یک آمپول بزنند. من هم لیزا را میخواهم اصرار پسرک و پول توی دستش باعث شد که "مامان" راضی بشه. در حالی که لاک پشت مرده را می کشید وارد اتاق لیزا شد . ده دقیقه بعد آمد بیرون و پول را به "مامان" داد و می خواست بیرون برود که "مامان" پرسید: - چرا تو درست کسی را که بیماری مسری آمیزشی دارد را انتخاب کردی؟ پسرک با بی میلی جواب داد: - امروز عصر پدر و مادرم میروند رستوران و یک خانمی که کارش نگهداری بچه هاست و بهش کلفت میگیم میاد خونه ما تا من تنها نباشم.. این خانم امشب هم مثل همیشه حتما با من خواهد خوابید و کارهای بد با من خواهد کرد. در نتیجه این بیماری آمیزشی به او هم سرایت خواهد کرد بعدا که پدر و مادرم از رستوران برگشتند پدرم با ماشینش کلفت را به خونه اش میرسونه و طبق معمول تو راه. و بیماری به پدرم سرایت خواهد کرد وقتی برگشت آخر شب پدرم و مادرم با هم اختلاط خواهند کرد و در نتیجه مادرم هم مبتلا خواهد شد. فردایش که پستچی میاد طبق معمول مادرم و پستچیه قاطی همدیگر خواهند شد هدفم مبتلا کردن این پستچی پست فطرت هست که با ماشینش روی لاک پشتم رفت و اونو کشت [ چهارشنبه 28 دی1390 ] [ 11:8 ] [ میــــــلـــاد ]
این پستو باز خانم ها بخونند نگید نژاد پرسته ها این پستو به پیشنهاد کسی گذاشتم برید ادام مطلب... ادامه مطلب [ سه شنبه 27 دی1390 ] [ 19:13 ] [ میــــــلـــاد ]
پیشنهاد س .... ک ... از طرف دوست پسر این پستو بیشتر دختر خانوما بخونند که انقد گول پسرارونخورند برید ادامه مطلب.... ادامه مطلب [ چهارشنبه 21 دی1390 ] [ 12:27 ] [ میــــــلـــاد ]
تفاوتهای بین زن و دوست دختر (طنز) با عرض پوزش به حضور خانمهای محترم این فقط یه شوخیه لطفا به ادامه مطلب بروید ادامه مطلب [ یکشنبه 18 دی1390 ] [ 19:40 ] [ میــــــلـــاد ]
![]() این شنبه تولدمه 1390/10/17 ![]() [ پنجشنبه 15 دی1390 ] [ 14:50 ] [ میــــــلـــاد ]
ادامه مطلب [ چهارشنبه 7 دی1390 ] [ 20:28 ] [ میــــــلـــاد ]
در
صف طولانی بهشت ،در روز قیامت یک راننده اتوبوس در جلو و یک کشیش پشت سر
راننده ایستاده بودند .نوبت راننده که رسید فرشتهای نگاهی عمیق به
کارنامهاش انداخت و بهش گفت: شما بفرمائید بهشت. نوبت
کشیشه که رسید فرشته نگاهی به کارنامهاش کرد و بی معطلی گفت: شما برید
جهنم که به خدمتتون برسند. کشیشه تا اینو شنید صدای اعتراضش بلند شد که:
این بی عدالتیه که این یارو ، راننده اتوبوس به بهشت بره و من به جهنم.
من که تمام عمرم را تو کلیسا صرف عبادت خدا
کردهام.فرشته با مهربانی بهش گفت: ببین، اون یارو رانننده اتوبوس وقتی
رانندگی میکرد تمام سرنشینان اتوبوس هر کاری داشتند ول میکردند فقط دعا میکردند ولی تو ، وقتی موعظه میخوندی تمام کسانی که تو کلیسا بودند خوابشون میگرفت.
[ یکشنبه 4 دی1390 ] [ 17:11 ] [ میــــــلـــاد ]
مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادابرویم" ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقائ شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد.. هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود. همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه؟ مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی؟" جواب زن خیلی جالب بود... زن جواب داد: لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم [ شنبه 26 آذر1390 ] [ 13:17 ] [ میــــــلـــاد ]
داستان به این شکل تغییر یافت: [ چهارشنبه 23 آذر1390 ] [ 12:33 ] [ میــــــلـــاد ]
خدا گفت:زمین سردش است،چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟
لیلی گفت :من. خدا شعله به او داد.لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.سینه اش آتش گرفت.خدا لبخند زد.لیلی هم. خدا گفت:شعله را خرج کن.زمینم را به آتش بکش. لیلی خودش را به آتش کشید.خدا سوختنش را تماشا میکرد. لیلی گر می گرفت.خدا حظ می کرد. لیلی می ترسید.می ترسید آتش اش تمام شود. لیلی چیزی از خدا خواست.خدا اجابت کرد. مجنون سر رسید.مجنون هیزم آتش لیلی شد. آتش زبانه کشید.آتش ماند.زمین خدا گرم شد. خدا گفت:اگر لیلی نبود،زمین من همیشه سردش بود... [ دوشنبه 21 آذر1390 ] [ 18:20 ] [ میــــــلـــاد ]
حکایت شیطانllداستانی کوتاه به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان!» لبخند زد. پرسیدم: «چرا می خندی؟» [ شنبه 19 آذر1390 ] [ 11:16 ] [ میــــــلـــاد ]
|
||
| [ طراح قالب : میلاد ] [ Weblog Themes By : alon-boy.blogfa.com ] | ||